به شکرانه قلبی که پیدا شده بود!!!

00:08 - 1391/11/27
گاهی برای اینکه شدّت دشمنی کسی را برسانیم می گوییم؛ او دشمن قسم خورده است. یکی از دشمنهای قسم خورده انسان، شیطان است که گفت: فَبِعِزّتِکَ لَاُغوِیَنَّهُم اَجمَعِینَ؛ این دشمن قسم خورده تا چه اندازه موفق بوده است؟
شیطان

بسم الله الرحمن الرحیم

«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»1 قرآن به صراحت بیان کرده که شیطان، تو کارش خیلی هم موفق بوده و هر کسی رو از طریقی به سمت خودش کشیده است، جز یک گروه که اونها رو قرآن، مومنین نام می برد:

«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»2 «گمان ابليس در باره آنها به واقعيت پيوست و جز گروهى از مؤمنان همه از او پيروى كردند»

هر چند ابلیس با حدس گمان شروع کرد اما در کارش خیلی موفق بوده و بسیاری از  کسانی که به ظاهر فریب نمی خوردند را فریب داد.

داستان فریب شیطان:

دیروز شیطون رو جائی دیدم که بساط پهن کرده بود؛ داشت فریب می فروخت؛ همه دور و برش رو گرفته بودند. هر کسی از دیگری پیشی میگرفت که بیشتر بخره. تو بساطش همه چیز داشت: غرور، دروغ،حرص، خيانت و … هر کسی چیزی رو می خردید دست خالی رد نمی شد در ازایش هم چیزی رو میداد یکی ایمانش رو میداد بعضی ها هم آزادگیشون رو بعضی ها قلبشون رو. شیطون هم هوار هوار می خندید بوی گند دهانش حالم رو به هم می زد.

دلم میخواست همه نفرتم رو توی صورتش تف کنم، انگار ذهنم رو خوند. موزیانه خندید و گفت من کاري با کسي ندارم،‌ فقط گوشه‌ اي بساطم رو پهن کرده‌ ام و آروم نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشون دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک ‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اينها فرق مي‌کني، تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. اما حرف‌ هايش شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشمش اون روبرداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده چيزي از شيطان بدزدم. بگذار يک بار هم او فريب بخوره.

به خونه آومدم و در کوچک جعبه عبادت رو باز کردم. توي آن جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهميدم که اون رو کنار بساط شيطون جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌ اش را توي سرش بکوبم و قلبم رو پس بگيرم. وقتی رسيدم، شيطان نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌ بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌ جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود..

 -------------------------

1- ص/82

2- سباء/21

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.