زلزله‌زدگان آذربایجانی چگونه به پیشواز عید می‌روند؟

10:52 - 1391/11/16
به گزارش گروه اينترنتي رهروان ولايت به نقل از سبلانه، زلزله چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما در عرض همین چند ثانیه خیلی ها بی خانمان، و عده ای هم داغدارشدند؛ همه کمک های مردمی از همه جا به مناطق زلزله زده سرازیر شد تا اشک از چهره مردم این منطقه بزداید و شادی را میهمان دل های پر از رنج و ملال آن ها کند.
آذربايجان

 به گزارش گروه اينترنتي رهروان ولايت  به نقل از سبلانه، زلزله چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما در عرض همین چند ثانیه خیلی ها بی خانمان، و عده ای هم داغدارشدند؛ همه بسیج شدند تا ویرانی ها را آباد کنند، کمک های مردمی از همه جا به مناطق زلزله زده سرازیر شد تا اشک از چهره مردم این منطقه بزداید و شادی را میهمان دل های پر از رنج و ملال آن ها کند. چند ماه از آن حادثه تلخ گذشت و زمستان هم از راه رسید روزهای سرد زمستانی اکیپ خبری سبلانه را بر آن داشت تا سری به این مناطق بزند و از نزدیک جویای احوال هموطنان زلزله زده باشد.

آفتاب نزده راه افتادیم، جاده اردبیل - مشگین شهر خلوت و خبری از شلوغی و همهمه ماشین های عبوری نبود و ماشین همچنان جاده را می پیمود و می رفت ساعت نه ونیم صبح به روستایی در منطقه ارسباران شهرستان اهر رسیدیم خبری از ویرانه ها نبود چادرها و کانس های دامی و ساختمان های نیمه تمام شمای کلی این روستا.را تشکیل می داد

برف کمی روی زمین نشسته،با گل و لای موجود قدم برداشتن مشکل بود، پیرمردی عصا به دست، جلوی درخانه ای ایستاده، انگار غم زمانه کمرخمیده اش را شکسته، پیرمرد به استقبالمان آمد و ما را به خانه اش دعوت کرد؛ خانه اش تکمیل نبود، پیرمرد روح بزرگی دارد و امیدوار به روزهای آینده چشم دوخته است.

اندکی بعد اهالی روستا با دیدن ما به خانه این پیرمرد آمدند و از درد دل ها و گلایه ها یشان گفتند: اینکه سرمای زمستان از یک طرف و نبود علوفه برای دام باعث شده تا دام هایشان را بفروشند تا لااقل سر پناهی گرم بسازند.

اما دختران روستا وضعشان بدترکه نباشد بهتر نیست، گلایه از نبود درآمد و اینکه جایی ندارند تا لااقل دارقالیشان را برپاکنند و محتاج دست رنج خود باشند

مرضیه دختر این مرزو بوم ساکن یکی از روستاهای زلزله زده، دستان ترک زده اش را نشان می دهد و می گوید: خانواده ای6 نفری هستیم که پدرم دیسک کمر دارد و باید عمل کند اما با وجود بی سرپناهی این کار میسر نیست.

او از تنگ روزی گفت که ارمغان زلزله است،این دختر پرتلاش گفت: زلزله خانه هایمان را ویران کرد اما برای آبادانی دوباره خانه و کاشانه مان، دام هایمان را فروختیم سرمایه مان رفت آنچه ماند سوز و سرماست که همنشین خانه هایمان شده...

مرضیه نگرانی دیگری هم دارد، نگران آینده اهالی روستاست این دختر بلند همت حتی با وجود ویرانی خانه و کاشانه بازهم امیدوارانه به این می اندیشد که با فروش دام که منبع درآمد روستاییان است،آینده زلزله زده ها به کجا ختم می شود؛ با وجود این شرایط شاید مهاجرت و افزایش حاشیه نشینی ارمغان زلزله باشد.  

آری مرضیه راست می گفت عمر روزهای سخت و زمستانی کم است و بزودی این روزها هم سپری خواهد شد آنچه مهم است برنامه و تدابیرمسئولان برای روزهای بهاری پس از زمستان است با وجود فروش دام، که منبع اصلی درآمد روستاییان است به نظر می رسد بی تدبیری ها، موج عظیم مهاجرت ها به شهر ها را در پی خواهد داشت.

شکی نیست که زلزله ویران گر و نابود کننده و دردآور است اما دردآورتر از آن آوارگی بازماندگان زلزله است؛ اگرزلزله زندگی یک نفر را هم بگیرد آوارگی زن و فرزندان همان یک نفرهم دردآور است.

خانمی از روستا ما را به سمت خانه ای برد که مصیبت زلزله را با تمام وجود درک کرده اند؛ خانه ای که به تلی از خاک تبدیل شده و حتی پی ریزی هم نشده اما تا قبل از زلزله این خانه سرشار از سر زندگی بود و خدیجه کدبانویش.

خدیجه، قبل از زلزله خانواده ای داشت چهار نفره، گرم و صمیمی، پر از شادی و هیاهوی کودکانه، شادی خانه و شوهرش با زلزله رفت حالا سرپرست ندارد حتی سر پناهی و خانه ای هم ندارد او مانده با هزاران مشکل...

پویا و امیر محمد خاطره زیادی از پدر ندارند امیر محمد یک سالش هم نشده و پویا که در اوج کودکی اش مرد خانواده شده، و مادر 25 ساله این کودک هنوز هم لباس مشکی برتن دارد.

خدیجه از مشقات زندگی امروز و اینکه مجبور است چند روز هفته را پیش خانواده پدری بگذراند گفت، این بانوی صبور خواسته ای دارد اینکه او و فرزندانش خانه ای داشته باشند و سازمانی که آن ها را تحت پوشش قرار دهد تاکودکانش را بزرگ کند؛ آیا این آرزویی است محال!

هر یک از اهالی چیزی می گفت بانوی دیگری گفت: ظرف شستن، استحمام و اینکه درآمدمان کفاف خرجمان را نمی کند مشکلات اساسی هستند که با آن دست به گریبانیم اما همدری و محبت خیرین و تمام کسانی که به ما کمک کردند را هرگز فراموش نمی کنیم.

یکی از اهالی روستا از خدمات نظام جمهوری اسلامی در ساخت خانه برای زلزله زدگان تشکر میکند و می گوید: اگر کمک سپاه، دولت، ملت، خیرین و همه نهادها نبود تحمل سختی زلزله برایمان غیر قابل تحمل بود.

وی گفت: فرزندان سپاهی و نظامی ایران زمین اولین کسانی بودند که به یاری ما شتافتند و شریک روزهای سخت ما شدند.

از مشکلات مالی که بگذریم،اهالی و به ویژه بچه های این روستا از ترس اینکه دوباره زلزله بیاید خواب خوشی ندارند طوری که هنوز با گذشت چند ماه از زلزله هنوز ترس روح شان را می آزارد.

الهه کتاب به دست کنار ما ایستاده دانش آموز دوم راهنمایی است وقتی از اوضاع مدرسه اش پرسیدم با گوشه ی چشمش نگاهی به ما کرد وگفت : گرچه کلاس هایمان با چراغ نفتی گاهی سرد و گاهی گرم است اما در کنار بچه های دیگر ازتنهایی نمی ترسیم.

الهه ادامه داد: از وقتی زلزله آمده خیلی از بچه ها مثل من هنوزهم خواب راحتی ندارند؛ وقتی چشمانم را می بندم از تکرار آن لحظات تلخ می ترسم.

در چشمان درشت و معصوم الهه ترس از زلزله به خوبی حس می شد با این اوصاف به نظر می رسد اگر مشکلات روحی ناشی از زلزله به موقع درمان نشود ویران گر از خود زلزله خواهد بود، مسئولان چاره ای بیندیشند زلزله زدگان نیازمند یاری روان پزشکان هستند.

دو ساعتی میهمان اهالی با صفای این روستا بودیم با الهه و مرضیه و سایر اهالی خداحافظی کرده و اکیپ خبری راهی روستای دیگری شد تا میهمان قلب های بزرگ دیگری از ایران باشد.

هرچه ماشین در سر بالایی جلو تر می رفت برف بیشتری اطراف جاده دیده می شد وارد روستا که شدیم سکوت عظیم و برف تنها چیزی بودند که به چشم می خورد

در چهره این روستا سیمای زمستان به خوبی خودنمایی می کرد خانه های تازه ساخته شده نمای روستا راعوض کرده بود.

به نظر نمی رسد دراین خانه ها کسی زندگی کند حرف های اهالی روستا گواه این مطلب بود صاحبان بیشتر خانه های ساخته شده در شهر زندگی می کنند اما وضعیت ساکنان واقعی این روستا حکایت دیگری دارد.

صاحب خانه ای از اینکه با وجود مهندسان و ناظرین، اصول مهندسی در ساخت خانه ها رعایت نشده ناراحت است این مرد حق دارد؛ سرما زن وکودک و پیرو جوان نمی شناسد

و خانه ای که صاحب خانه اش پیرزن و پیرمرد ی بودند؛ تنها و دور از فرزندان و سردی روزگار برایشان کم از سردی زمستان نداشت.

در درون خانه نیمه ساخته شان چادری علم کرده بودند، درون چادر چراغ نفتی و بساط چای بر پاست؛ شرایط زلزله از مهمان نوازی آنها نکاسته و با صفای دل میزبان میهمانانشان شدند.

پیرزن که از سوز و سرما به کنج چادر پناه برده بود ما را به خوردن چای دعوت کرد او با این وضعیت هنوز روح بزرگی داشت و پیرمرد هیزم زیراجاق را زیادتر می کرد تاسردمان نشود ،آنها هم تصمیم گرفته اند به تبریز بروند و روستارا ترک کنند.  

وقتی پیرمرد حرف رفتن را پیش کشید به نقطه ای نامعلوم خیره شد جدایی و دل کندن از روستا برایش سخت بود.

چه روزهایی که منتظر قد کشیدن بچه ها و میوه دادن درختان باغش نشسته و شاهد دلتنگی ها و شادی اهالی بوده است؛ حالا باید همه این خاطرات را قاب کند و به حافظه بسپارد شاید این آخرین دیدارش باشد.

یادمان باشد انسان هایی که روزگاری نه چندان دور چرخ های تولید به دست آنها می چرخید حالا نیازمند یاری هستند مردان و زنان این دیار تا دیروز و قبل زلزله مشقت و سختی را تحمل می کردند تا ایران و ایرانی محتاج به کسی نشود اینک که غم روزگار بر چهره شان نشسته به فکر آن ها باشیم.

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.