گفت‌وگوی امام باقر با علمای مسیحی

08:26 - 1394/06/29

چکیده: یکی از راه‌های تبلیغ دین اسلام توسط اهل بیت(علیهم‌السلام) گفت‌وگو با پیروان ادیان و مذاهب بوده است. امامان شیعه با استفاده از این روش توانستند تعدادی از پیروان دیگر ادیان را به اسلام مشرف نمایند. امام باقر(علیه‌السلام) در طول دوران امامت خود از سوی «هشام بن عبدالملک» به شام احضار شد حضور حضرت در شام فرصتی بود تا حضرت با تعدادی از پیروان دیگر ادیان ملاقات و گفت‌وگو کند.

مناظره

یکی از راه‌های تبلیغ دین اسلام توسط اهل بیت(علیهم‌السلام) گفت‌وگو با پیروان ادیان و مذاهب بوده است. امامان شیعه با استفاده از این روش توانستند تعدادی از پیروان دیگر ادیان را به اسلام مشرف نمایند. امام باقر(علیه‌السلام) در طول دوران امامت خود از سوی «هشام بن عبدالملک» به شام احضار شد حضور حضرت در شام فرصتی بود تا حضرت با تعدادی از پیروان دیگر ادیان ملاقات و گفت‌وگو کند.

«عمرو بن عبد الله ثقفى» می‌گوید: «هشام بن عبد الملك امام باقر(عليه‌السلام) را از مدينه به شام دعوت کرد و مجالسى را بر پا کرد و امام را نیز به این مجلس دعوت کرد. يك روز حضرت باقر(عليه‌السلام) نشسته بود و گروهى نيز از ايشان سؤال مى‏‌كردند، ناگهان ديد گروهى از نصرانيان وارد كوهی که روبروی آن‌ها قرار داشت مى‏‌شوند. حضرت فرمود «چه شده اين‌ها عيد دارند؟» گفتند: «نه يابن رسول الله(صلى‌الله‌عليه‌وآله) اين‌ها مى‏‌روند پيش عالم خود كه در اين كوه ساكن است و هر سال در چنين روزى او از محلش خارج مى‏‌شود و مردم سؤالات خود را با او در میان می‌گذارند و راه حل مشكلاتى كه در آن سال پيش آمده را از او جویا می‌شوند».
امام(عليه‌السلام) پرسيد: «او عالم است؟»
گفتند: «بلى از داناترين مردم است او شاگردان حواريين عيسى مسیح را مشاهده كرده» حضرت فرمود: «برويم آن‌جا». گفتند: «مايليد مى‏‌رويم».
امام(عليه‌السلام) سر خود را با لباس خويش پوشاند و به همراه اصحاب و ياران خود نزد آن‌ها رفت و به طرف كوه رفتند. امام با ياران خود در وسط جمعيت نصارى نشست. نصرانيان فرش گستردند و تشك و پشتى نهادند. بعد داخل كوه شده آن عالم را خارج كردند. چشم‌هايش را قبلا بسته بودند وقتى آن‌ها را گشودند بسیار مى‏‌درخشيد. او روى به جانب حضرت باقر (عليه‌السلام) نموده گفت: «تو از ما هستى يا از امت مسلمانان؟».
امام فرمود: «از امت مسلمان هستم».
او گفت: «از دانشمندان آن‌هائى يا از نادانان‌شان؟»
حضرت فرمود: «از نادانان نيستم».
نصرانى گفت: «تو از من سوال مى‏‌پرسى يا من از تو بپرسم؟» امام فرمود: «تو بپرس».
آن عالم مسیحی رو به پیروان خود کرد و گفت: «مردم نصارى! يك نفر از امت محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله) مى‏‌گويد از من بپرس، اين شخص به مسائل وارد است».
آن‌گاه گفت: «بگو ببينم كدام ساعت است كه نه از شب و نه از روز است؟»
حضرت فرمود: «بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد». آن مرد ادامه داد: «اگر از ساعات شب و روز نباشد پس از كدام ساعات است؟» امام فرمود: «از ساعات بهشت است كه مريض در آن به‌ هوش مى‏‌آيد».
عالم مسیحی گفت: «صحيح است، اينك يا تو سؤال كن يا من».
حضرت فرمود: «تو سؤال كن». او پرسید: «به من بگو اهل بهشت چگونه غذا مى‏‌خورند ولى مدفوع ندارند؟ مثال از دنيا برايم بیاور».
حضرت فرمود: «جنين همين‌طور است، در شكم مادر خود از آن‌چه مادر مى‏‌خورد استفاده مى‏‌كند ولى مدفوع ندارد. گفت صحيح است چرا پس نگفتى من از علماى آن‌هايم».
امام فرمود: «من گفتم از نادانان نيستم». آن عالم مسیحی باز هم سولاتی از حضرت پرسید و هنگامی که امام تمامی سوالات او را پاسخ داد، رو به مسیحیان کرد و گفت: «ای نصرانيان! من احدى را نديده‏‌ام تاكنون كه داناتر از اين مرد باشد، تا وقتى او در شام است از من سؤالى نكنيد. مرا برگردانيد». او را به غار خودش برگرداندند. نصرانيان با حضرت باقر(عليه‌السلام) برگشتند.[1]

گفت‌وگویی دیگر
امام صادق(علیه‌السّلام) می‌فرماید: «هشام بن عبد الملک به والی مدینه نوشت: «محمّد بن علی(علیهماالسلام) را به شام بفرست». سپس پدرم از مدینه خارج شد و من نیز به‌اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدین، شهر حضرت شعیب رسیدیم. و در آن‌جا صومعه‌ی بزرگی را دیدیم که در کنار در آن، مردمی بودند که لباس‌های پشمی خشن بر تن داشتند. ما نیز مثل آن‌ها لباس پوشیدیم و با آن‌ها رفتیم و وارد صومعه شدیم. پیرمردی را دیدیم که از شدّت پیری، ابروانش روی چشمانش افتاده بود. نگاهی به ما کرد و به پدرم گفت: «از ما هستی یا از مسلمانان؟»
او پرسید: «به من بگو آیا وقتی اهل بهشت از نعمت‌های بهشتی می‌خورند، از آن‌ها چیزی کم می‌شود؟»
پدرم پاسخ داد: «خیر».
او پرسید: «مثل و مانندی در دنیا دارد؟»
پدرم فرمود: «آیا تورات، انجیل، زبور و قرآن این گونه نیستند که هر چه از آن‌ها استفاده شود، کم نمی‌شوند؟».
آن مرد گفت: «آری، تو از عالمان هستی». سپس پرسید: «آیا اهل بهشت بول و غائط، دارند؟».
پدرم فرمود: « خیر».
او گفت: «مثل آن در دنیا چیست؟».
پدرم فرمود: «جنین است در شکم مادر که می‌خورد و می‌آشامد و بول و غائطی، ندارد».
آن مرد گفت: «راست گفتی». و سؤالات زیادی کرد و پدرم پاسخ همه آنها را داد تا این‌که  پیرمرد غش کرد و پدرم برخاست و از صومعه خارج شدیم.

عده‌ای از مردم دنبال ما آمدند و گفتند: «پیرمرد شمارا می‌خواهد».
پدرم فرمود: «ما با او کاری نداریم و اگر او با ما کاری دارد، نزد ما بیاید».
برگشتند و پیرمرد را آوردند و در مقابل پدرم نشاندند. رو کرد به پدرم و از نام و نسب ما پرسید هنگامی‌که دانست ما از نسل پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستیم شهادتین را جاری ساخت و مسلمان شد.[2]
--------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت
[1]. بحار الانوار، محمد باقر مجلسی،  دار إحياء التراث العربي، ‏چاپ دوم، بيروت،‏ 1403ق، ج10، ص140.‏
[2]. جلوه‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام‏، قطب الدين راوندى، غلام حسن‏ محرمی، دفتر انتشارات اسلامى‏، چاپ دوم، قم، 1378ش‏، ص230-228.

نظرات

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.