عشق به مردم بهای جان این دکتر جانباز شد

19:53 - 1399/01/09
کرونا

عطیه اکبری: جانباز شیمیایی هستی. گاز خردل زهرش را به ریه ها ریخته و تو را تا ابد مهمان نفس تنگی کرده است. بعد از سال ها خدمت بازنشسته هم شده ای.

در این روزهای کرونایی همه بهانه های منطقی برای در خانه ماندن و دور بودن از این بلای عالم گیر ردیف است. اما پای عشق که در میان باشد منطق، بازنده تمام عیار می شود. حتی اگر بهای این عشق بازی  از دست رفتن جان باشد.

 روز اول فروردین نام دکتر«سید مظفر ربیعی»؛ پزشک مازندرانی به جمع شهدای مدافع سلامت اضافه شد و پازل عاشقانه هایش تکمیل. اما و اگرها زیاد است. اگر مردم گوش به زنگ توصیه ها بودند. اگر ماندن در خانه را جدی می گرفتند، اگر قید خریدهای نوروزی را می زدند. ده ها اما و اگر دیگر... شاید عمر دکتر ربیعی ها هم به دنیا بود و نوروزهای بعد از این برای خانواده شان تداعی خاطره تلخ از دست دادن  نمی شد. روز دوم فروردین پیکر پزشک مازندرانی را غریبانه به خاک سپردند. اما زندگی این شهید قصه های نابی دارد و یک بار دیگر این واقعیت را به رخمان می کشد که شهادت مردان خدا اتفاقی نیست.

به استقبال شهادت رفت اما غریبانه

مصاحبه مان با صدای بغض آلود «مهوش بیگم سلیمانی»؛ همسر شهید شروع می شود و با لهجه شیرین مازندرانی می پرسد:«چه می خواهی بدانی دخترجان! از کجای زندگی ام با دکتر بگویم؟ دکتر پر از عشق،  ایثار و بخشش بود. بالاخره شهادت قسمتش می شد اما ای کاش اینطور غریبانه نمی رفت.

فصل آخر؛ عاشقانه های پزشک بازنشسته جانباز

داستان حضور دکتر «سید مظفر ربیعی» در قرنطینه بیماران کرونایی بیمارستان روحانی و یحیی نژاد، فصل آخر قصه ایثار و بخشش این مرد بزرگ است و همسر شهید هم روایت عاشقانه های همسرش را از فصل آخر آغاز می کند:«سید اولاد پیغمبر از همان اول ازدواج پای ماندن نداشت و همه فکر و ذکرش خدمت به مردم بود؛ از جوانی تا همین سه هفته قبل.

68 سالش تمام شده بود. پای کرونا که به بابل باز شد آرام و قرار نداشت. عزم رفتن کرد. گفت الان من نباید خانه باشم. باید بیمارستان روحانی یا شهید یحیی نژاد باشم. گفتم نرو. شما جانباز شیمیایی هستی. ریه ات طاقت کرونا ندارد. گفت تعدادی از همکارها کار را رها کردند. من هم نرم. پس کی بره؟

گفتم شما چند سال قبل از دانشگاه علوم پزشکی بابل بازنشسته شدی، تعهد و وظیفه ای نداری.  این همه پزشک جوان داریم. میدان خالی نمی ماند. گفت اگر ماند چی؟ اگر دکتر و پرستار برای آنکه به داد مریض برسند کم داشتیم چی؟آن وقت من می توانم خودم را ببخشم؟

مظفر متخصص بیهوشی بود و بعد از 25 سال خدمت،دو سال قبل از دانشگاه علوم پزشکی بابل بازنشسته شد. اصرار من برای نرفتن افاقه نکرد و دکتر رفت و در بخش آی سی یوی بیماران کرونایی روزهای آخر سال را به شب گره زد.»

داوطلب 68 ساله جانباز بین کرونایی ها ؟!

«همه نگران دکتر بودند. هر روز دوستان و آشنایان و اقوام تماس می گرفتند و تعجب می کردند از حضور او در بیمارستان کرونایی ها. می گفتند دکتر که بازنشسته شده از دانشگاه! داوطلب 68 ساله جانباز در میان کرونایی ها؟! گفتم من حریف دکتر نشدم. هر روز و هر لحظه برایش دعا می‌کنم. شما هم دعا کنید که از مهلکه کرونا سر سلامت بیرون بیاید.»

شبانه برای بیماران کپسول اکسیژن برد

از اول اسفند تا اول فروردین انگار یک وزنه سنگین به پای زمان بستند آنقدر که این روزهای تلخ، لخ لخ کنان پیش رفت. این یک ماه برای «مهوش بیگم سلیمانی» هم مثل یک سال گذشت. یک ماه پر از دلهره و اضطراب.

اما بزرگ مردی شریک زندگی بیش از پیش برایش ثابت شد و این بزرگ مردی را برای ما هم روایت می کند:«وقتی شرایط بیمارستان روحانی به دلیل افزایش تعداد مبتلایان به کرونا بحرانی شده بود سراسیمه به خانه آمد و پول برداشت. پرسیدم کجا می ری دکتر! نرو. گفت کپسول اکسیژن کم داریم. آنقدر به این در و آن در زد تا بالاخره شبانه 20 کپسول اکسیژن تهیه کرد و به بیمارستان برد. روزهایی که بیمارستان ها با بحران لباس و دستکش و ماسک رو به رو بودند با تشویق و پیشنهاد او یکی از دوستانش کارخانه چرم را تعطیل کرد و برای رضای خدا و با نظارت کارشناسان بهداشت، فقط ماسک و لباس مخصوص تولید می کرد. دکتر علاوه بر کمک به رفع کمبودهای بیمارستانی یک پایش در بیمارستان روحانی بود، یک پایش در بیمارستان یحیی نژاد. اما هفته آخر اسفند بود که کرونا کار خودش را کرد و تست دکتر مثبت شد.»

من را به خانه ببرید تخت بیمارستان را اشغال نمی‌کنم

راوی بخشی از عاشقانه های شهید مظفری پسرش «سید زهیر مظفری» می شود. پدر را بدرقه آخرت کرده و بعد از مراسم غریبانه تدفین، با همه بغض های مانده در گلو با اکیپ شبانه برای ضدعفونی کردن، وارد معابر و خیابان های شهر ساری می شود. پدر؛ شهید مدافع سلامت و پسر هم برازنده عنوان مدافع سلامت.

ماجراهای دکتر بعد از ابتلا به بیماری کرونا از زبان پسرش شنیدنی‌است:«بعد از مثبت شدن تست کرونای پدرم پزشک معالج گفت باید استراحت کند. قرار شد ایشان را در بیمارستان بستری کنیم، اما دکتر همیشه غیرقابل پیش بینی بود. گفتم بیمارستان یحیی نژآد تخت ایزوله خالی دارد. گفت من خودم پزشکم. حال بد و خوبم را می فهمم. این بیمارستان دولتی است. من چرا یک تخت را اشغال کنم؟ داروها را که تهیه کردیم.لازمه درمان در این مرحله استراحت است و من در خانه استراحت می کنم، یک مریض بدحال روی تخت بیمارستان بخوابد. اگر حالم بد شد آن وقت به شما می گویم که مرا به بیمارستان ببرید.

چند روز خانه بود و تحت مراقبت، اوایل حالش خوب بود اما ریه هایش همراهی نکرد و  او را در بیمارستان بستری کردیم. وقتی هم به بیمارستان رفتیم با آن حال و روزش مرتب تاکید می کرد و می گفت مبادا در رسیدگی بین من و بیماران عادی تفاوتی قائل شوند. من هم مثل مردم عادی هستم. اما جسم رنجورش تاب تحمل کرونا را نداشت و به لقاء الله پیوست.»

منبع : https://w57.ir/4tH

#شکست_کرونا
#کرونا در ایران وجهان

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.