عشق دختر به دختر . دیگه حسی مثل گذشته ندارم

سلام دختری هستم ۱۸ ساله... از حدود ۱۶ سالگی عاشق دوستم شدم اما نمیگذاشتم او چیزی متوجه شود با هم رابطه ی دوستانه و صمیمی داشتیم.روز ب روز علاقه ام ب او بیشتر میشد اما در احساس او نسبت به خودم شک داشتم و آخر توانستم با هزاران ترفند متوجه احساش نسبت ب خودم شوم...دوستم در ابتدای دوستیمان حس خاصی ب من نداشت ولی هر چه که گذشت بیشتر به من وابسته شد و او هم روز ب روز ب من علاقه پیدا میکرد... وقتی میفهمیدم او هم مرا دوست داد از خوشحالی بال در میاوردم...وقتیبعضی از دوستانش که رابطه خوبی با او داشتند  نزدیکشمیشدند اذیت میشدم و عذاب میکشیدم نمیتوانستم ببینم کسی مثل من او را دوست دارد دلم میخواست من بهترین دوستش باشم همچنین متوجه این میشدم که او هم روی روابط من حساس است و او این حساسیت را با سردی و قهر کردن نشان میداد...اخلاق خاصی داشت دوست داشت من با هیچ کسی جز او رابطه نداشته باشم و صمیمی نشوم چندین بار امتحان کردم و با دوستان دیگرم مدتی رابطه نداشتم اما او باز هم به سراغم نمی آمد همیشه دوست داشت پیشش باشم اما توجهی به من نمیکرد و با دوستان دیگرش مشغول بود چندین بار تصمیم به قطع رابطه میکردم همین ک احساس خطر میکرد با من برای مدتی خوب میشد و دوباره همه چیز مثل اول میشد...بار ها خودش اقرار کرده ک زمان هایی ک من نیستم اذیت میشده و من هم همین طور بسیار اذیت میشدم...رابطه مان برای مدت پنج ماه خیلی خوب شد و مشکلی با هم نداشتیم چون هم من با دوستان دیگرم ب مشکل خورده بودم و هم او  تا اینکه یک روز ب طور خیلی عجیب شروع کرد ب صحبت کردن راجب وابستگی،و کم کردن رابطه و مسائل فیزیکی... خودم هم متوجه وابستگیم ب او شده بودم اما در زنگی ام مشکلی را ب وجود نمی آورد فقط زمان هایی ک قهر بودیم خیلی اذیت میشدم و یا زمان هایی ک از احساسش نسبت ب خودم بی خبر بودم ... حرف هایش دلم را شکاند و خیلی اذیت شدم اما همان شب به خودم قول دادم و تصمیم گرفتم دیگر با او رابطه نداشته باشم ... من تا حدودی موفق بودم اما گاهی دلتنگ میشدم ک ان هم با مرور زمان  و دور شدن از او میدانستم حل میشود مشکلم این بود کدر یک کلاس بودیم نمیتوانستم از دور شوم... تا اینکه فردای آن روز وقتی متوجه قطع رابطه از جانب من شد آمد و زد زیر همه ی حرفهایش اول بحثمان شد تا اینکه بعد مفصل حرف زدیم در بین حرف هایمان متوجه شدم ک گریه اش گرفت من هم  گریه میکردم ولی به خاطر قلبم ک شکسته بود اما او از من میخواست ک قطع رابطه نکنم... گریه اش دلم را لرزاند و تصمیم ب ادامه ی رابطه مان گرفتم اما حرفهایش باعث شده بود تا دیگر هیچ حسی به او نداشته باشم..‌.الان رابطه داریم و حس خاصی ب او ندارم فقط توانایی قطع رابطه هم ندارم چون اذیت میشوم و روی درسم تاثیر میگذارد..از وقتی ک ب او گفتم احساسی بهش ندارم مرا همش بغل میکند همش دستانم را میگیرد و خودش را ب من بیشتر میچسباند نمیدانم چ کار کنم کمکم کنید الان فقط کمی ب او احساس دارم ب شدت گذشته نیست؟

-------------------------------------

کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: http://www.welayatnet.com/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال و از طریق کدپیگیری که دریافت میکنید پاسخ را مشاهده نمائید: http://www.welayatnet.com/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي را که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين نظراتشان جهت نمايش بعد از فعالیت مفید، ديگر منتظر تاييد مديرانجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: www.welayatnet.com/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/147088

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر احسان 69
نویسنده احسان 69 در

چجور حسی به هم داشتید؟ مث حس خواهرانه یا جور دیگه؟

تصویر کاعبدالرحمن
نویسنده کاعبدالرحمن در

تازه الان شدید مثل دو تا آدم عادی.

اون وابستگی های قبلی افراطی و مضر بود.

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.