تنهایی و افسردگی و تفاوت سنی با والدین

سلام من 26 سالمه و مجردم ودختر آخرخانواده هستم و با پدر ومادرم هم تفاوت سنی زیادی دارم وبه شدت احساس تنهایی وخلا میکنم وتو خونه هم صحبتی ندارم،واین گاهی اوقات عصبانیم میکنه و ناامید میشم وفکر میکنم خدا ازمن رو برگردونده واحساس میکنم افسردگی گرفتم.راهنماییم کنید ممنون

-------------------------------------

کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: http://www.welayatnet.com/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال و از طریق کدپیگیری که دریافت میکنید پاسخ را مشاهده نمائید: http://www.welayatnet.com/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي را که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين نظراتشان جهت نمايش بعد از فعالیت مفید، ديگر منتظر تاييد مديرانجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: www.welayatnet.com/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/146740

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

باسلام .چطور میتونم جواب پیامی رو که بقیه دوستان میدن رو ببینم واون قسمتی که نوشته بازدید قابل مشاهده هست یانه؟ اگر هست چوری؟ ممنون

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

سلام خب نظراتی که در زیر هر مطلب نوشته میشه در زیر همان مطلب قابل دیدنه دیگه

الان کدوم مطلب رو مثلا میخواهی نظراتش رو ببینی؟

تصویر یه خسته./.
نویسنده یه خسته./. در

سلام عزیزم

درکت میکنم

منم کلی بامامانم و کلی بیشتر با پدر مرحومم تفاوت سنی دارم

اما خب مادرمو خیلی دوست دارم

اما پدرمو ن زیاد

همش میگم چرا سرپیری منو رودنیا انداخته

اون فوت شده ولی خیلی ناراحتم

همش فک میکنم قربانی شهوت اونم 

 

 

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

منم خیلی دوسشون دارم ولی خب آدم وقتی سنش میره بالاتر تنهاییو بیشتر حس میکنه وبیشتر از اطرافیانش فاصله میگیره ،

تصویر مبینا یزدانی 3398
نویسنده مبینا یزدانی 3398 در

من ۲۵ سالمه همینم تنها با پدر مادرمم زندگی میکنم میفهمم چی میگی... 

فقط دلخوشیم ب نوه ۳ سالمونه ک مامانش چون میره سر کار میذارنش خونه ما ب عشق این فقط خواب بلند میشم ، از سرکار سریع میام خونه، با هم غذا میخوریم، بازی میکنیم حرف میزنیم کلی کار دیگه. پدر مادرمم حوصله هیچی ندارن. البته اینم بگم چون پیر شدن پدرمادرمو میبینم ناراحتشون میشم چن وقت پیشمامانم ۲۰ دقیقه منتظرش بودم فقط از چن تا پله بیاد پایین. وقتایی ک مریض میشن من تنهایی دیوونه میشم  کلی میخاد بهشون برسی همه وظایف خونه  رو دوش من، شب ها باید چن بار بیدار شم دارویی دارن بدم یا ببرم سرویس...مامانم ک مریضه  از سرکار میام بخدا لباسام هم در نمیارم میرم پای گاز .

 بازم خدارو شکر میکنم اگ بی حوصله ان غر میزنن چ میدونم گیر میدن بهم ولی هستن...

 خیلی فک کردم رو ای جریان بنظرم ادم ازدواج بکنه بهتره حداقل از این تنهایی درمیاد. ولی من حال ازدواجم ندارم  

همش مامان من میگ ازدواج کن میگ اگ ما از دنیا رفتیم تو رو کی نگه کنه و از این حرفا. خدا ایشالا دوست خوبم اولا پدرمادرتون سلامت باشن دوم شما ی بخت خوب قسمتت بشه صبر داشته باش.

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

منم صبح سرکارم وقتی میرم خونه به زور یه ناهار میخورم ومیرم تو اتاق و یا فیلم میبینم یا سرگرم گوشی وکتاب میشم،دلیلش بی حوصلگی هست وتنهایی و این باعث شده مادرم فک کنن من علاقه ای به هم صحبتی باهاش  ندارم وهمش غر میزنه.

تصویر دانای نادان
نویسنده دانای نادان در

اجر  خدا جایی نمیره. دعاشون بدرقه راهتونه.

خیلی قشنگ بود جایی که گفته بودید ... ولی هستن... احسنت بر این سطح درک بالای شما.

تصویر مبینا یزدانی ۳۳۹۷
نویسنده مبینا یزدانی ۳۳۹۷ در

سپاسگزارم

رای شما +
تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام به شما کاربر محترم

درباره احساس تنهایی که می‌کنید باید عرض کنم طبیعی است که انسان‌ها در همه سنین نیاز به همدم و کسی دارند که بتوانند با او رابطه صمیمی برقرار کنند و همچنین بتوانند او را دوست بدارند و او هم آنها را دوست بدارد. توصیه می‌کنم در درجه اول رابطه خود با اعضای خانواده را (به ویژه پدر و مادر) بهتر کنید؛ بدین صورت اگر صمیمیت میان شما و اعضای خانواده وجود ندارد، آن را بوجود بیاورید؛ مثلا درباره احساسات و عواطف، دغدغه‌ها، شغل و مسائل روزمره با هم گفتگو کنید، این کار باعث می‌شود اعضای خانواده در جریان دغدغه‌ها و مسائل شما قرار بگیرند و بهتر شما را بشناسند. سعی کنید رابطه خود را با پدر و مادرتان را بیشتر کنید. براساس تحقیقاتی که در این زمینه به عمل امده است، هرچقدر میزان صمیمیت و ارتباط میان اعضای خانواده بیشتر باشد، میزان استرس و اضطراب اعضای خانواده نیز کاهش می‌‌یابد؛ چرا که اعضای خانواده همواره به این نکته توجه دارند که همواره یک پشتیبان و حمایت گر دارند که همواره در شرایط سخت می‌تواند به آنها کمک کند.

در درجه بعدی، اگر دوستان مناسبی دارید که احساس راحتی می‌کنید، با آن‌ها وقتایی را بگذارنید، این کار باعث 1- تخلیه روانی شما می‌شود. 2- موجب تفریح نیز می‌شود. 3- صمیمیت میان شما و دوستانتان هم افزایش پیدا می‌کند. هرچقدر صمیمیت بیشتر شود، احساس تنهایی شما هم کاهش پیدا می‌کند. صمیمیت مانند یک رودی است که مدام در حال جاری شدن است.

اشاره کردید که 26 سال سن دارید و مجرد هستید، آیا قصد ازدواج دارید؟ آیا خواستگار برای شما اومده؟ اگر نیاز به ازدواج رو در خودتون می‌بنیید، بد نیست به صورت جدی تری به خواستگارانتون فکر کنید.

اینکه احساس تنهایی باعث ناراحتی و عصبانیت شما می شود و در نهایت احساس می‌کنید که خدا از شما دور شده، توصیه می‌کنم این سیکل معیوب رو خودتون قطع کنید؛ برای اینکه احساس آرامشتون بیشتر بشه از تنهایی تون استفاده کنید مثلا ارتباط عاشقانه قلبی با خدا و اهل بیت(علیهم‌السلام) رو اتفاقا در مواقعی که تنها هستید بیشتر کنید؛ این کار علاوه بر آرامش روحی، باعث میشه از تنهایی‌تون خیلی بیزار نشوید و بدون برنامه نباشید و همین مسئله در احساس تنهایی‌تون هم تاثیر گذاره و به مرور زمان حس منفی نسبت به این مسئله پیدا نخواهید کرد.

موفق باشید.

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

مشکل اینه که بخاطر تفاوت سنی زیاد قادر به درک عواطف واحساسات ما نیستند ودرمواقعی درک نمیکنند،بله مجردم وخواستگارهم دارم ولی خیلی سخت گیرم در این زمینه و ترس دارم که مبادا باعث پشیمونی بشه وضمن اینکه من باجنس مخالف تابحال رابطه نداشتم و هیچ پیش زمینه ای ندارم.ونمیتونم راحت تصمیم بگیرم واعتماد کنم.کمکم کنید

رای شما +
تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام مجدد

اگر نیاز به همدم دارید ولی در انتخاب سختگیر هستید، خب توصیه می‌کنم ملاکهای ازدواجتون رو بررسی کنید و اونی که فکر می‌کنید مانع ازدواجتون میشه رو تعدیل کنید. برای این کار می‌تونید درباره ملاکهای ازدواجتون با یه مشاور ازدواج در میون بذارید و بررسی کنید که اولا آیا ملاکهای شما منطقی و درسته؟ ثانیا با توجه به شرایط فعلی واقع بینانه است و اینکه چقدر ایده آل گرایانه است؟ در نهایت با مشورت با یه مشاور می ‌تونید از این جهت ملاکهای خودتون رو ارزیابی کنید.

البته ممکنه که توی ملاکها سخت گیر نباشید ولی روی انتخابتون سختگیر باشید، به عبارتی ملاکهاتون سختگیرانه نیست ولی در مصداق یابی یعنی در همسریابی مشکل دارید و نمی‌دونید که آیا مثلا فلا خواستگار این ملاکهای شما رو واقعا دارند یا نه؟ و ... باز هم توصیه می‌کنم اصلا خواستگارانتون رو رد نکنید، بلکه به محض اینکه با بررسی اولیه به این نتیجه رسیدید که طرف مقابل بطور کلی ملاکهای شما رو داشت، برای اینکه به یه اطمینان نسبی برسید می‌تونید جهت شناخت بهتر و انتخاب مطمئن بعد از یکی دو جلسه همراه با خواستگار به یه مشاور ازدواج مراجعه کنید. مشاور با پرسشهایی از هردو طرف، شناخت بهتر و سریعتری به هردو طرف میده و در نهایت به هر دو همفکری میده که آیا طرفین از تناسب کافی برای ازدواج برخوردار هستند یا نه.

اما درباره نحوه رابطه تون با والدینتون هم همونطور که گفتید درسته که اونها سن و سالشون از شما بزرگتر باشه و بعضی مسائل شما رو درک کنند؛ همچنانکه شما هم ممکنه مسائل اونها رو درک نکنید؛ ولی شک نکنید که فاصله گرفتن از اون‌ها مسئله رو حل نمی‌کنه بلکه روز به روز به مسائلی که باعث عدم درک متقابل میشه اضافه می‌کنید و احساس سردی و تنهایی رو بیشتر حس خواهید کرد. توصیه بنده اینه که سعی کنید با والدینتون گفتگو داشته باشید، قرار نیست حرفهای خاصی بزنید بلکه سعی کنید از خودتون اطلاعاتی بدید و شما هم از اونها و دغدغه‌شون بپرسید و ... این رویه رو همینطور پیش ببرید و بعد از مدتی متوجه میشید که علت خواسته‌هاشون چیه و بهتر می‌تونید اونارو درک کنید همینطور اونا هم بهتر می‌تونند شما رو درک کنند. ممکنه روزای اول براتون سخت باشه ولی رفته رفته وقتی توی گفتگوتون پای احساسات و عواطف رو هم اضافه کنید، این گفتگوها به مرور برای خودتون هم خوشایند میشه. مهم اینه که توی گفتگو‌هاتون، احساسات و عواطفتون رو هم خرج کنید؛ مثلا وقتی حال مادرتون یا پدرتون رو می‌پرسید، با محبت بپرسید؛ مثلا بگید قربون مادر خودم برم حالت چطوره؟ و مواردی از این دست.
وقتی احساسات و عواطفتون رو برای خانواده خرج می‌کنید، از جهت روانی حس بسیار خوشایندی در شما شکل می‌گیره؛ چرا که ما انسانها یکی از نیازهامون اینه که احساساتمون رو باید برای دیگری منتقل کنیم و اگر منتقل نکنیم، این احساسات باعث تلمبار شدن توی روح و روانمون میشه و احساس گرفتگی، بی حوصلگی و عدم نشاط بهمون دست میده، ولی وقتی احساساتمون رو به دیگران منتقل میکنیم ودیگران هم احساساتشون رو به ما منعکس می‌کنند، باعث میشه که همواره عواطف و احساساتمون در جریان باشد و هیچ وقت حس رکود و بیحوصلگی بهمون دست نده. درست مانند آبی که در حال جریان خواهیم بود.

موفق باشید.

تصویر کاعبدالرحمن
نویسنده کاعبدالرحمن در

اتغافا چون رابطه نداشتید مطمینا راحتتر و مطمین تر میتونید تصمیم بگیربذ و انتخاب کنید

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.