بعد از شکست عاطفی از دختر مغرور

سلام.من یک جوان ۲۴ ساله هستم. همیشه توی زندگیم دنبال حال خوب بودم. توی یک محیط مذهبی رشد کردم.البته آدم مذهبی از نظر ظاهری اصلا نیستم.اما مگه میشه ما شرقی ها مذهبی نباشیم؟ علی الخصوص ایرانی ها و علی الخصوص کسایی که تو شهر های کوچیک و روستاها به دنیا اومدند.میدونم اکثر خوانندگان این سایت از آدم های مذهبی و دینی هستند.و کارشناسانش هم همینطور. من میگم آدم مذهبی نیستم. همه جور کاری کردم و ازم سر زده. البته میدونم که خداوند بخشنده اس اگه بندش دیگه کارشو تکرار نکنه. اما حقیقتش یه چیزایی تو دلمه که میخواستم بگم. پارسال یه شکست عاطفی رو تجربه کردم. به یه دختری علاقمند بودم. از نظر اطرافیانم انسان عاقلی هستم و باشعور. اون دختر خانم هم دختر خانواده دار و با اصل و نسبی بود و تک دختر و از یه خانواده ای که وضعشون خوب بود. یعنی خانوادش فوق العاده روش حساس بودن.بگذریم.چند سالی من به این دخترخانم فکر میکردم. از خود این دخترخانم بارها و بارها رفتارهایی میدیدم که مطمئن میشدم اونم به من فکر میکنه(نمیخوام وارد جزئیات بشم.فقط هر طوری رفتاراشو سعی میکنم با عقل بسنجم میبینم یه جور سیگنال میداد بهم. رفتارش طوری بود که بادست پیش میکشید و باپا پس میزد.حتی یه چند وقتی باهم ارتباط پیامکی و...داشتیم.اما بعد یه مدت جواب پیام های منو نمیداد یا خیلی با عصبانیت میداد.دختر نازپرورده و مغروری بود و خودشو بالاتر از بقیه میدید. دوست داشت من رو به زانو دربیاره.واقعا عذابم میداد رفتاراش.از یه طرف هم بهش خیلی علاقه داشتم.روش احساس مالکیت داشتم. یعنی از نظر ظاهری و از نظر اصالت خانوادش واقعا همون دختر رویاهام بود.اما یه اخلاقای بدو ناپختگی هایی داشت که خیلی زننده بود و آدمو زجر میداد مخصوصا کسی که دوستش داشت و روش حساس بود. به سبب آشنائیت دوری که باهم داشتیم تو مهمونی ها هم رو میدیدیم.خیلی با ناز و ادا راه میرفت و با غرور. همیشه دوست داشت همه به اون توجه کنن.من اینارو واقعا از روی چیزایی که از این دخترخانم دیدم میگم. از یه طرف یه دختر با اصالت از یه خانواده ی بسیار خوب بود.دختر با شعوری هم بود و سنگین. یه دختر بااحساس و بامحبت. اما از طرف دیگه دختر  فخرفروش و اذیت کن و مغروری بود. دوست داشت همه مثل بنده درگاهش باشن.مدام تحسین و ستایشش کنن قربون صدقش برن‌. خلاصه یه طوری رفتار کنن که به ایشون ثابت بشه که ازش پائین تر هستن. من از جهاتی درست نقطه مقابل ایشون بودم. یعنی پسری که از بچگی طعم نداری رو چشیده بودم.از بچگی کارکردم. شاگردی کردم.کارگری کردم.از طرفی درسمم خیلی خوب بود و با این که از نظر مالی وضعمون خوب نبود.اما از نظر تحصیل و درس و هوش و شعور  توی اقوام شناخته شده بودیم. من از طرفی به این دختر علاقه داشتم. و از طرفی از دست این بچه بازی ها و این غرور کاذب و نادانیش چه زجر ها که نکشیدم. رفتارش یه جوری بود که انگار در عمق ذهنش خودش رو از من پایین تر میدید(حالاواقعا نمیدونم چرا؟چون اگه خودش رو واقعا میدید.میدید که خیلیم از من بالاتره) و از اونجایی که خیلی مغرور بود دوست داشت منو خرد کنه.واقعا دختر عجیبی بود. اصلا رابطه عاطفی بین ما عجیب بود. خیلی چیزارو نمیتونم بنویسم. چون طولانی میشه. آخرش به هدفش رسید و وجهه من رو بین اطرافیان پائین آورد. و با رفتارهاش خیلی من رو آزار داد. یعنی باعث بحران های بسیاری شد.من از طرفی سعی کردم با کمی نرمش نشون دادن بهش بفهمونم که رفتاراش داره باعث چه فتنه ها و بحران هایی میشه. اما انقدر خانوادش بهش بها داده بودن و نازش رو کشیده بودن که فقط با خرد کردن من و بی ارزش کردنم راضی میشد. یعنی دوست داشت انسان ها اون طور که اون میخواد باشن.علاقه بین ما به نفرت تبدیل شده بود. من خودم اینو حس میکردم که از من نفرت داره.اما دختر باهوشی هم بود و نفرتش رو طوری بروز نمیداد که فقط خودش عذاب بکشه دوست داشت این نفرت به منم سرایت کنه. بهرحال هرچی بینمون بود تموم شد. این علاقه که به این دختر داشتم. تا وقتی که عاشقش بودم خیلی خوب بود و حتی من با یاد ایشون هم خوش بودم و لذت میبردم و این علاقه باعث نزدیکی من بخدا شد و خیلی خداروشکر میکنم که دوستش داشتم. اماالان مشکل من اینه که الان من در دلم دیگه هیچ حس علاقه ای به ایشون ندارم و احساس میکنم زیادی جلوش کوتاه اومدم و خودم بهش اجازه دادم که آزارم بده. احساس میکنم اون از عاقل بودن من سوء استفاده کرده. و مدام به این فکر میکنم که باید بنشونمش سرجاش. و حالشو بگیرم. چون خیلی بهم توهین کرد. حقیقتش هی خودم رو سرزنش میکنم که چرا یه دختر میتونه من رو انقدر اذیت کنه؟شرمم میاد که به یه دختربچه اجازه دادم بهم توهین کنه.و باعث بحران تو زندگیم بشه.الان حال من نزدیک به افسردگی شده. شش ماه پیش به دکتر روانپزشک مراجعه کردم. آدم سختی کشیده ای هستم. روابطم باخانوادم بهم ریخته. تو سنی هم هستم که هزار مشغله دارم.سربازی دارم. باید دنبال کار باشم. اما الان خیلی بی حس و بی علاقه شدم به زندگی. هی به خودم گوشزد میکنم که از این دخترخانم متنفر نباشم.و به ایشون فکر نکنم. و برم دنبال سرنوشتم. اما  نمیتونم بهش فکر نکنم. نه که بهش علاقمند باشم نه. اما به چیزایی که گذشت خیلی فکر میکنم. و این فکر میاد تو ذهنم که یه جوری حالشو بگیرم که فکر نکنه خیلی زرنگه‌. به خاطر نسبت دور فامیلیمون همدیگر رو تو مهمونی ها میبینیم. به نظر شما چیکار کنم؟ با خودم میگم با یه دختر خانمی آشنا بشم برا ازدواج. ولی از طرفی میدونم که دوستی های قبل از ازدواج اصلا بدرد نمیخوره. و از طرفی تا چند سال آینده شرایط ازدواج ندارم. و الان واقعا به یک جنس مخالف نیاز دارم که حرفمو بفهمه. و من رو از افسردگی دربیاره. با این که دانشجو هستم. اما تا حالا هیچ دختر خانمی غیر اون یکی چشممو نگرفته. از طرفی هم میگم فعلا دنبال این چیزا نرم .چون آسیبش رو دیدم. اما حال من رو کی درک میکنه؟تنها شدم و بی انگیزه نسبت به زندگیخیلی وقته از ته دل نخندیدم. خیلی وقته باکسی شوخی نکردم.بااین که قبل ترها آدم بسیار شوخی بودم و همه رو میخندوندم. خیلی از افسردگی میترسم. دوستان نظراتتونو بگید و اگه نظری ندارید. توی نمازهاتون من رو دعا کنید. خواهش میکنم.

-------------------------------------

کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: http://www.welayatnet.com/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال و از طریق کدپیگیری که دریافت میکنید پاسخ را مشاهده نمائید: http://www.welayatnet.com/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي را که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين نظراتشان جهت نمايش بعد از فعالیت مفید، ديگر منتظر تاييد مديرانجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: www.welayatnet.com/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/134965

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

مردی مثلا

دلم رو شکست چیه؟

برو از زندگیت لذت ببر بابا

تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام به شما کاربر محترم

باید قبول کنید وضعیت پیش آمده شما، نتیجه اشتباهات پی در پی شما در گذشته بوده است و تا متوجه اشتباهات گذشته خود نشوبد، نمی‌توانید از وضعیت پیش آمده راهایی پیدا کنید. اما اشتباهاتی که مرتکب شدید عبارتند از: 1- برقراری رابطه با آن دختر 2- ادامه آن رابطه 3- فکر انتقام از آن دختر

به هرحال برقراری این رابطه و ادامه دادن آن، کار اشتباهی است که باید تبعاتش را هم بپذیرید. لذا در این رابطه تنها آن دختر مقصر نبوده که در حال حاضر مدام به فکر انتقام از ایشان هستید، بلکه خود شما هم در این اشتباه نقش داشته‌اید. اگر شما با آن دختر رابطه برقرار نمی‌کردید، هیچ یک از این اتفاقاتی که ذکر کردید برای شما رخ نمی‌داد و حال روحی شما دگرگون نمی‌شود. پس بپذیرید که شما هم اشتباه کردید و پای اشتباه خود بایستید. فارغ از اینکه نسبت به این رابطه چقدر پشیمان هستید، می‌توانید آن را به عنوان یک تجربه هرچند تلخ برای آینده خود استفاده کنید و بیخودی خود را در معرض روابط خارج از عرف و شرع قرار ندهید.

اینکه در حال حاضر به خاطر وضعیت پیش آمده، احساس می‌کنید که نیاز به ارتباط با جنس مخالف دارید، باز هم در حال اشتباه هستید. زیرا همان اشتباه اول را دوباره قصد دارید تکرار کنید. چه تضمینی وجود دارد که با مشکل دیگری مواجه نشوید؟ همانطور که خودتان هم گفتید به خاطر اتفاقات گذشته دچار افسردگی شدید و به روان پزشک مراجعه کردید، سعی کنید از جهت روحی و روانی خود را بازیابی نمایید و به جای از چاله به چاه افتادن، سعی کنید از اتفاق بوجود امده به عنوان فرصتی برای خودسازی بهتر خود عمل کنید و از تکرار اشتباهات گذشته خود خودداری کنید.

این تنهایی و بی انگیزگی هم که دچارش شدید تبعات اتفاقات گذشته است. شما نیازمند صبوری و گذر زمان دارید و جهت انگیزه سازی به جای فکر کردن به اتفاقات گذشته خود، متمرکز به آینده و برنامه‌‌هایی که برای خود دارید، شوید.

موفق باشید.

تصویر سوال کننده
نویسنده سوال کننده در

بسیار از نظر شما ممنونم. بله شما راست میگید. من اشتباه کردم.خیلی اشتباه کردم.البته نمیشه همه چی رو اینجا توضیح داد. به هر حال میدونم که باید صبور باشم تا  زمان بگذره. حرفی که زدید بسیار درسته که این فکر انتقام گرفتن و.‌.. اصلا خوب نیست. باور کنید خود من هم انقدر عقلم میرسه که انتقام حتی فکرشم خوب نیست. بارها سعی کردم باهاش مبارزه کنم. مثلا سر نمازهام ایشون رو دعا میکنم.مدام براش آرزوی خوشبختی میکنم.بنظرتون تاثیر داره؟ میخوام این فکر رو نکنم. اما میاد سراغم. دوست دارم خودم رو به خدا نزدیک تر کنم. چطوری به خداوند نزدیک تر بشم؟ 

تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

قرآن خواندن، دعا کردن، ذکر گفتن و نماز یکی از بهترین راههای ارتباطی با خداست. در کنار همه اینها استغفار کردن نیز زمینه و عمق رابطه با خدا را بیشتر خواهد کرد. در روایتی از امام صادق (علیه‌السلام) آمده است که می‌فرماید: « مَنْ تَقَدَّمَ فِی الدُّعَاءِ اسْتُجِیبَ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَ قِیلَ صَوْتٌ مَعْرُوفٌ وَ لَمْ یحْجَبْ عَنِ السَّمَاءِ وَ مَنْ لَمْ یتَقَدَّمْ فِی الدُّعَاءِ لَمْ یسْتَجَبْ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَ قَالَتِ الْمَلَائِکةُ إِنَّ ذَا الصَّوْتِ لَا نَعْرِفُه؛
هر که در دعا پیش افتد (یعنی همیشه دعا می کند و اختصاصی به هنگام رسیدن بلا ندارد) بلایی که به او برسد، دعایش مستجاب شود و فرشتگان گویند: صدای آشنایی است و از بالا رفتن به آسمان ممنوع نگردد و کسی که پیشدستی به دعا نکند، چون بلا به او برسد، دعایش مستجاب نشود و فرشتگان گویند: ما این آواز را نشناسیم.»[وسائل الشیعة، ج 7، ص39]

درباره فکر انتقام هم سعی کنید فکرتان را کنترل کنید تا مبادا خشم و ناراحتی شما بیشتر شود. خودتان را ارزیابی کنید و ببینید چه زمان‌هایی باعث ایجاد فکر انتقام در شما می‌شود برای همان زمان‌ها برنامه ریزی کنید و خودتان را مشغول کار دیگری بکنید؛ مثلا ممکن است موقع تنهایی چنین تفکراتی به ذهن شما بیاید، خب سعی کنید تنهایی خود را کمتر کنید.

اشاره کردید که برای آن دختر دعا می‌کنید، گرچه دعا کردن برای دیگران ارزشمند است، ولی آیا این کار حس و فکر شما را مثبت می‌کند؟ به شما آرامش می‌دهد؟ اگر به شما آرامش می‌دهد، هیچ اشکالی ندارد که شما برایش دعا کنید، ولی اگر ذهنتان را بیشتر درگیر خودش می‌کند به طوریکه آرامشتان را از شما می‌گیرد، بهتر است برای ایشان فعلا دعا نکنید.

تصویر شکیبایی،
نویسنده شکیبایی، در

نمی‌خواد دعاش کنی

نه برای خودت خوبه

نه به درد اون میخوره

بهترین کار برای خودت و خودش اینه که به زندگیت برسی

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.
Online: 263