بالاخره شوهرم را دیوانه کردم!

یه ساله عقد  کردیم و هنوز تو دوره عقد به سر میبریم. شوهرم 29 ساله هست و من دو سالی ازش کوچکتر. دوروز پیش شوهرم به همراه پدرش رفتند جایی تا کاری تنجام دهند ،برای کمک به پدرش رفت. شب قبلش،براش اس دادم و صحبت کردیم قرار گذاشتیم غروب بعد کمک به پدرش بیاد منزل ما و با هم باشیم چون دو،سه روزی بود با هم نبودیم.منم دلتنگش بودم و بهش گفتم. اون روز ظهر زنگ زد که غروب میام پیشت.منم منتظر تــــــــــــــــــا غروب.اما دیدم ساعت نزدیک 9 شده و ازش خبری نیست. با ناراحتی اس دادم حالا که دیر شد دیگم لازم نیست بیای.همون برو خونه خودتون استراحت کن.اما ته دلم که میخواست بیاد ولی میدونمم شوهرم خسته و کوفته بود باز حوصله خونه مارو نداشت تو اون شرایط.شوهرم هم نیم ساعت بعد که اومد پیش گوشیش و اس منو خوند برام زنگ زد فقط گفت تازه کارامون تموم شد مجبور شدیم تا الان باشیم که کلا تموم شه. کیا خونتونن خوبن. سلام برسون خداحافظ!!!!!! منم دیدم نخیر حتی نگفت قرار بود من بیام الان میام یه ساعت بعد میام این همه زنم منتظر بود از دیشب تا الان