ازدواج . یکم دلداریم بدید

سلام..

الان ک دارم این پیام رو مینویسم خیلی خیلی ناراحتم، نمیدونم چیکار کنم من الان ۲۲سالمه خواستگارم دارم ولی خانوادم اصلا بفکرمن نیستن بابام ک قصد داره طبقه ی دوم خونه رو بسازه با این ک وضع مالیمون زیاد خوب نیست، مامانمم میگه ب من ربطی نداره بابات هرکاری میخاد بکنه.

همه ب مامانم میگن چرا شوهرش نمیدین اخرش تو خونه میمونه، بعضی وقتا خودمو میزنم ب بیخیالی ولی تا دیگران از این حرفا میزنن حالم بد میشه دلم میخاد بمیرم دعا زیاد میکنم ولی حتی خداهم حواسش بهم نیست، توروخدا یکم دلداریم بدین چیکار کنم ک از فکر ازدواج بیام بیرون؟؟

-------------------------------------

کاربران محترم مي‌توانيد در همين بحث و يا مباحث ديگر انجمن نيز شرکت داشته باشيد: http://www.welayatnet.com/fa/forums
همچنين مي‌توانيد سوالات جديد خود را از طريق اين آدرس ارسال و از طریق کدپیگیری که دریافت میکنید پاسخ را مشاهده نمائید: http://www.welayatnet.com/fa/node/add/forum
تمامي کاربران مي‌توانند با عضويت در سايت نظرات و سوالاتي را که ارسال ميکنند را به عنوان يک رزومه فعاليتي براي خود محفوظ نگه‌دارند و به آن استناد کنند و همچنين نظراتشان جهت نمايش بعد از فعالیت مفید، ديگر منتظر تاييد مديرانجمن نيز نباشد؛ براي عضويت در سايت به آدرس مقابل مراجعه فرمائيد: www.welayatnet.com/fa/user/register

http://welayatnet.com/node/144791

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
تصویر Ali 21
نویسنده Ali 21 در

این حق طبیعی شماست. یه روز یه شب هر موقع که حال والدینتون خوبه بنشونیدشون بغل هم.  بگید میخوام باهاتون جدی حرف بزنم. بعد قضیه رو یه بار با آب و تاب بگید و اینکه همونطور اونا ازدواج کردن شما هم میخواید ازدواج بکنید. از سفارش اسلام و معصومین به ازدواج بگید. تا شاید فرجی بشه.

اینکه از یه فامیلی که خیلی شما رو دوست داره و شما باهاش راحتید بگید پادرمیونی کنه خیلی خوبه.

شوهر هم کنید فکرمیکنید راحت میشید ولی از یه بدبختیایی راحت میشید و وارد بدبختیای جدید میشید.

یه شخصی میگفت  ما گفتیم میریم دبیرستان همه مشکلات حل میشه. رفتیم دیدیم اونجا اوج بدبختی و کنکور و ... ست. گفتیم میریم دانشگله دیگه حله  که اونم همینجوری شد. سر سربازی و ازدواج هم همینه.  سر مرگ هم همینه. کلا دنیا همینه.

تصویر سمی
نویسنده سمی در

سلام فعلا بزا25 ساله شی بعد شوهرکن ولی اگه موردخوب هست بگو دایی عمویی بزرگ خونواده باپدرمادرت حرف بزنن  که میخام ازدواج کنم 

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

آخه چه جوری باید به فامیلها گفته بشه؟

زشته

تصویر سمی
نویسنده سمی در

هیچم زشت نیس بگوعمت به بابات بگه یاخالت به مادرت

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

خیلی تحت تاثیر حرف مردم نباش
حرف مفت زیاد میزنند

تصویر ناشناس
نویسنده ناشناس در

باهاشون صحبت کردم بیشتر با مامانم همه چی رو واسشون گفتم ولی اصلا اهمیت نمیدن...بعضی وقتا میگم اصلا نمیبخشمشون ک با آیندم بازی میکنن ولی بعد خیلی پشیمون میشم، تا الان خیلی سعی کردم خطا نکنم تا الان هم خداروشکر تونستم ولی اخرش ادم خطا میکنه

تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام مجدد

اشاره کردید که با مادرتون در این زمینه صحبت کردید ولی اصلا اهمیت نمیده، دقیقا منظورتون از اینکه اهمیت نمیده چیه؟ چه برخوردی با شما داره؟ در برابر حرفهای شما چه جوابی میده؟ آیا با شما همدلی میکنه ولی به خاطر شرایط خاصی نمی تونه کاری کنه یا اینکه واقعا این موضوع برایش اهمیتی نداره؟

پاسخ به این سوال از این جهت خیلی مهمه که بتونیم باتوجه به پاسخ درست شما راهکار عملی مناسبی به شما ارائه بدهیم. بهتر است واقع بینانه و منصفانه به این سوال پاسخ بدهید تا بهتر بتونیم شرایط شما رو درک کنیم و باتوجه به اون راهنمایی بهتری به شما داشته باشیم.

موفق باشید.

تصویر Hossein kochooo
نویسنده Hossein kochooo در

سلام اهل کجایی؟

تصویر کاعبدالرحمن
نویسنده کاعبدالرحمن در

اگر دلداری الکی میخواید بفرمایید:

شوهر میخوای چیکار؟ مگه اونهایی که ازدواج کردن به کجا رسیدن؟ مجرد باشید و حال کنید!!

 

ولی اگر راهکار میخواید باید بنظرم به فردی که مورد وثوق پدرتون هست مراجعه و از او درخواست کمک کنید.

 

ضمنا اون جملات ابتدایی طنز بود، کاملا هم اشتباهه!

تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام به شما کاربر محترم

این احساس نیاز به ازدواجی که در شما هست رو درک می‌کنیم، ولی سرکوب کردن آن از یک طرف و مطلع نکردن خانواده از این نیازی که دارید، بلطبع شرایط تغییر نخواهد کرد. بنابراین به جای اینکه نسبت به این مسئله بی تفاوتی از خودتون نشون بدهید، بهتر است واکنش طبیعی و منطقی رو از خودتون با رعایت ادب و احترام نشون بدهید.
وقتی خانواده ببینند که شما نسبت به مسئله ازدواج و آمدن خواستگار عکس العمل بی تفاوتی از خودتان نشون میدید، بالطبع اونها احساس می‌کنند که شما نیاز به ازدواج ندارید. اما برای اینکه این مسئله به درستی به خانواده منتقل کنید، بهتر است در این زمینه اگر با مادرتان راحت هستید صحبت کنید و از نیازی که دارید بگویید. این کار گرچه برای شما شاید سخت باشد، ولی در میون گذاشتنش با مادرتون باعث میشه که این مسئله رو ایشون با پدرتون در میون بگذاره و جدی تر به این مسئله توجه کنند و از این به بعد بیخودی خواستگاران احیانا رد نکنند و پدرتان هم جدی تر به این  مسئله برخورد می‌کند.

اما بی تفاوتی و عکس العمل نشون ندادن باعث نمی‌شود مسئله شما حل شود. از طرفی دعا کردن شما به درگاه خداوند کار بسیار خوب و موثری است، ولی به شرطی که در این زمینه گام هم بردارید، نه اینکه بدون گام برداشتن انتظار داشته باشید که همه چیز حل شود! امیدوارم در این زمینه شما و همه دختران مشابه شما که انتظار ازدواج را دارند بتوانند با فرد مناسبشان ازدواج کنند.

موفق باشید.

تصویر زهرا...
نویسنده زهرا... در

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج 

رها رها رها ، من

 

 

تصویر Hossein kochooo
نویسنده Hossein kochooo در

دیدی چه حال بدیه؟

منم مث توام امثال ما زیاده من که راهی جز صبر و توکل پیدانکردم خواهر من

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.