حجاب حس امنیت به من داد

23:23 - 1392/09/11
رهروان ولایت ـ تونی بنتلی یک زن 42 ساله جهانگرد و اهل ملبورن استرالیا است و چندی قبل برای اولین بار به ایران آمد تا از نزدیک با مردمی که بیش از هر جای دیگری مورد سوظن غربی ها قرار دارند، آشنا شود.
 تونی بنتلی

به گزارش گروه اينترنتي رهروان ولايت،  وی حدود ۳۰ روز را ایران بود و در این مدت به تهران، شیراز، اصفهان و قشم سفر کرد تا ضمن آشنایی با فرهنگ و سنت های کشور ما مطالعات خود را در زمینه حجاب زنان ایرانی تکمیل کند.
ما به صورت اتفاقی با این روانشناس و جامعه شناس جهانگرد آشنا شدیم و از وی قول گرفتیم تا پس از مکتوب کردن مشاهداتش از ایران، یک نسخه را به اضافه تصاویری که ثبت کرده در اختیار نامه نیوز قرار دهد. که خوشبختانه خوش قول بود و آنچه در ادامه می خوانید، خلاصه مطالبی است که خانم بنتلی برای ما ارسال کرد:
انگار هیچ کس از گربه های ایرانی خبر ندارد!
این دقیقا همان چیزی است که من کشف کردم. وقتی به دوستان و خانواده می‌گفتم که قصد سفر به ایران را دارم جواب همه آنها یک چیز بود؛ خدای من! حتما دیوانه شدی. ممکن نیست که زنده به کشورت برگردی!
اما مطمئن بودم آنها هیچ چیز در مورد مردم ایران نمی دانند. بنابراین از زمان شروع سفرم تمام تلاشم این بود که خانواده، دوستان و هر کس دیگری را در مورد این که ایران چه کشور فوق العاده ای است و چه مردم مهربان و زیبایی دارد، آگاه کنم.
شاید شما هم مثل خیلی های دیگر بپرسید که چرا ایران را انتخاب کردم؟ دلیل من این بود که از بچگی آروزی دیدن چنین کشوری را داشته و همیشه هم در مورد آن صحبت کرده ام. من به ایران رفتم تا زندگی در یک دولت اسلامی را که هیچ آگاهی و اطلاعاتی در مورد آن نداشتم از نزدیک ببینم.
من به ایران رفتم تا فرهنگی غنی و چند هزار ساله را لمس کنم. فرهنگی که بارها و بارها به طرز شاعرانه ای درقصه ها و فیلم ها با آن برخورد کرده بودم. اما هرگز لمسش نکردم.
و در نهایت به عنوان یک زن و به عنوان یک فمینیست به ایران سفر کردم تا ببینم در این حکومت اسلامی "حجاب" واقعا همان طور که غرب ادعا می کند، نماد سرکوب و انزوای زنان است و این که چقدر اسلام بر روی زنان و زندگی روزانه آنها تاثیر دارد؟
به فرودگاه تهران رسیدم. دوستان ایرانی من به استقبالم آمدند و پوشش سر به من دادند تا بتوانم در خیابان های این شهر تردد کنم. دیدن مسجمه و تصاویر آیت الله خمینی در همه جای شهر، تصویر جنگ هشت ساله و شهدای ایران را برای من زنده کرد. چهره ایشان همه جا بود و انگار به من نگاه می کردند.
اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد، تماشای زنانی بود که با پوشش های خود در خیابان رفت و آمد می کردند. برخی از آنها لباسی سراسر مشکی (چادر) بر تن داشتند. پس از مدتی صدای دلنشین و زیبایی که اذان می گفت را شنیدم و همان ابتدا برایم مشخص شد که دین از فرهنگ ایرانی جدا نیست.
این نیز برایم روشن شد که مذهب اصلا چیز ساده ای نیست و اسلام عمیقا با فرهنگ و زندگی زورمره مردم ایران عجین است. مثلا وقتی سوار تاکسی شدیم، راننده آن یک زن چادری بود که به غیر از صورتش، بقیه نقاط بدنش را به طور کامل پوشانده بود. در عین حال در خودرو دیگری جوانی را مشاهده کردم که به موزیک تکنو گوش می داد.
از میان ساختمان های بزرگ و کوچک رد می شدیم و من متوجه شدم که افغانی ها در این کشور بسیار زیاد هستند و کارگری می کنند. در سطح جامعه ایرانی یک تقسیم واقعی بین تمام رفتارهای عمومی و خصوصی مردم وجود داشت درست شبیه آنچه در استرالیا شاهدش بودم.
یک بار در مهمان خانه چیز جالبی از مسئول آنجا شنیدم. او می گفت: قبل از انقلاب مردم در خفا عبادت می کردند و بعد از انقلاب این راز و نیاز به سطح جامعه رسید. او مرد مهربانی بود. هر جا رفتم مرا به گرمی و با مهربانی می پذیرفتند و همیشه به من تاکید می کردند که در مورد ایران واقعیت ها را ببینم و بعدا برای مردم خودم تعریف کنم که اثری از رعب و وحشت و ترور در این کشور وجود ندارد.
در مدت ۲ هفته ای که تهران بودم به سه گالری زیبا از هنرمندان معاصر سر زدم که برایم بسیار جالب بودند. یکی از آنها که حسابی مرا تحت تاثیر قرار داد، گالری عکس چهره های روزمره ایرانیان بود که تصاویری از صورت و حرکات آدم های عادی تهران را نشان می داد.
باید در مورد سینمای ایران هم بگویم. سینمایی که بسیار مورد گفتگو قرار گرفت. من فیلم های "گبه و طعم گیلاس" را دیدم که آثاری زیبایی شناختی بودند و زندگی روشنی را به تصویر کشیدند که ابدا منعکس کننده هویت مدرن نیست و در غرب این آثار را مورد تحسین قرار می دهند چرا که آرزوی زندگی در چنین شرایطی را دارند.
و می رسیم به مسجد. بنایی که در هر شرایطی بر زندگی همه ایرانیان تسلط داشت و به آن احترام می گذاشتند. بنایی با تصاویر گُل و خوش نویسی قرآن که من با مشاهده یکی از آنها به دنیای دیگری پا گذاشتم. زیبا تر از آن زیارتگاه شیعیان (امام زاده) بود که من عاشق آن زیارتگاه با میلیونها برش از شیشه و آیینه شدم که به طرز هنرمندانه ای کنار هم چیده شده بود. همه جا نورانی بود گویی در اسلام نور شما را به خدا نزدیک تر می کند. واقعا در این زیاتگاه احساس آرامش می کردم.
در شیراز من از تاریخ غنی ایران مطلع شدم و هنر زنده و پویا را در سطح جامعه ایرانی حس کردم. مردم این شهر تاریخی و باستانی ورای تصورم به من احترام می گذاشتند و من واقعا توقع آن را نداشتم. این شهر برای من یک حس عاشقانه بود. همیشه آرزوی برقراری ارتباط با فرهنگ باستانی آن را داشتم. باغ های زیبا، غذاهای خوشمزه، خرابه های باستانی تخت جمشید، کاروانسراها و راه ابریشم و...
ایران! ایران باستان، سرزمین شعر، انار و گربه های پارسی حس عاشقانه ای در من برانگیخت و در نهایت به عنوان یک زن سعی داشتم درک معنی جنس زن را از نگاه بانوان ایرانی متوجه شوم. من سعی در لمس این احساس با پوشیدن حجاب در مکان های عمومی داشتم و به عنوان یک خارجی توانستم رابطه بین حجاب و جنسیت را به سختی رمز گشایی کنم: حجاب قبل از تاریخ اسلام بوده و ریشه بسیار عمیقی در فرهنگ ایرانی دارد.
حجاب برای من تجربه جالبی بود. بر خلاف باور عمومی در غرب من احساس مظلومیت نکردم بلکه احساس آزادی از نگاه خیره مردان و آزادی در مکان های ناشناس عمومی داشتم. این یک تجربه خوب از نگاه محترمانه به زن بود که من نظیر آن را در غرب ندیده بودم. پوشیده بودن و شبیه زنان مسلمان ایرانی شدن در مدت یک ماهه اقامتم در ایران چنان برایم عادت شد که وقتی به استرالیا برگشتم تا مدتی کمبود آن را حس کرده و به یادش می افتادم.
در آخر می توانم بگویم که کشور پهناور ایران دلپذیر ترین و امن ترین مکانی بود که به آن سفر کردم و برای بازگشت دوباره لحظه شماری می کنم.

امتیاز: 
No votes yet

نظرات

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز:
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
لطفا پاسخ سوال را بنویسید.
این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.
Online: 322