هیچ امیدی برای ادامه ی زندگی ندارم

با سلام و وقت بخیر خدمت شما دختری ٢٨ساله و مجردم.مهندسی برق خوندم اما سال سوم دانشگاه به دلیل برخی مشکلات انصراف دادم. بعد از انصراف از دانشگاه فشار روحی زیادی از طرف خانواده داشتم و به همین دلیل اومدم تهران که کار کنم.باتوجه به علاقه ی زیادی که به کامپیوتر دارم , تونستم به وسیله ی کتاب و مطالعه ی زیاد و گذروندن دوره های مختلف , خیلی تو این زمینه پیشرفت کنم و به جاهای خوبی رسیدم.ناگفته نماند که زمان دانشگاه کامپیوتر تدریس هم میکردم .از نظر مذهبی و اعتقادی مقید و محجبه ام و همه ی تلاشم اینه که رعایت حلال و حروم رو بکنم.شهر خودمون که بودم سر یه کار معمولی میرفتم , اما به دلیل حقوق خیلی کمش دیگه نرفتم.چندماهی که توی خونه بودم خیلی با خانواده تنش داشتم.مادرم هر روز باهام بحث داشت که چرا سر یه کار مفید نمیرم.خودشم واسم کار پیدا میکرد اما یه کارایی مثل منشی مطب و فروشندگی .که همشون توقع داشتن هزار قلم آرایش کنم تا جذب مشتری بشه.بارها شد که رفتم برای مصاحبه اما به محض اینکه ظاهرمو میدیدن میگفتن نه. خواستگارای زیادی نداشتم.به جز چند تا مورد که توی همون مراحل اول میرفتن و خبری ازشون نمیشد.تااین جایی که همش فکر میکردم یه نقصی دارم که اینجوری میشه.از وقتی اومدم تهران تنها زندگی میکنم.هیچ دوستی هم ندارم.چون مذهبی ام همکارای خانومم خیلی باهام دوست نمیشن.همه بهم میگن خیلی سخت میگیری .درحالی که واقعا اینطوری نیستم.اونا معمولا همگی باهم سینما و کوه و کنسرت میرن اما من یه مقدار معذبم با همکارا به صورت مختلط برم و همین شده که میگن سختگیری.تقریبا همه چیزم شده کارم.بواسطه ی یکی از آشناهامون و اینکه فهمید چقدر دانش کامپیوتریم خوبه اومدم توی یه شرکت خیلی موفق.شرکتی که همه ی همکارام از دانشگاههای معتبر با مدارک عالی هستن و منم یه سمت و پست خوب دارم.هیچ کدوم از همکارام نمیدونن من مدرک دانشگاهی ندارم.چندتا نیرو دارم که مطمینم اگه یه روز اینو بفهمن حسابی بهشون برمیخوره.خیلی باهمکارام صمیمی نمیشم.یجورایی از زندگیم ناامیدم.چندین بار سعی کردم دوباره برم دانشگاه اما هربار به یه دلیلی نشد.خودمم نمیدونم چرا اینجام.گاهی به شدت دلم میخواد خونه خودمون کنار پدر و مادرم باشم. اما میدونم اگه برگردم بازم تنش و..... هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگیم ندارم.خیلی دوس دارم ازدواج کنم و بچه دار بشم اما انگار برام شده یه حسرت که من یه روز مادر بشم.همه زندگی من شده , صبح برم سرکار ,شب بیام خونه تا فرداصبح.خیلی دعا کردم و از خدا خواستم اما نشد,گاهی فکر میکنم مگه خواسته ی من چقدر بزرگ و نشدنیه که نباید مثل همه ی دخترای دیگه باشم.؟!!! قبلاعاشق نقاشی بودم وطراحی و نقاشی میکردم.کتاب میخوندم و مطالعه رو دوست داشتم.از آشپزی لذت میبردم و دنبال مراسمات مذهبی بودم.طراحی دکوراسیون انجام میدادم .اما الان انگیزه ی هیچ کاری ندارم.هر روزم با روزای قبلم برابره.فقط کارمو دوس دارمو ازش خیلی راضیم.اما توی کارم گاهی کم میارم.گاهی میترسم اگه بقیه بفهمن من مدرکی ندارم.تنهاییم خیلی اذیتم میکنه.گاهی دوست دارم یکی باشه که به حرفام گوش بده , بهم توجه کنه , نگرانم بشه اما هیچ کس نیست.نه عاشق کسی شدم نه کسی عاشقم شده.چند وقته که باخدا هم قهر کردم.نماز خوندنم یکی در میون شده.چند ساله زندگیم روی یه تکرار مزخرف گیر کرده و هیچ حرکتی نداره.هیچ اتفاقی واسم نمی افته.گاهی اوقات میگم بهتره خودکشی کنم و تموم بشه,حداقل بیشتر از این دیگه گناه نمیکنم و گناهش فقط یکباره اما جرأت اونم ندارم و میترسم.خیلی دوس دارم بمیرم.زندگیم فقط زنده بودنه.بدون هیچ هدف و انگیزه ای.پوچ پوچ گاهی حتی برای تمیزکردن خونه هم بی انگیزه ام.میگم کسی که نمیاد , برای کی تمیز کنم؟! الان چند ساله که تنهام و این تنهایی واقعا داره تمومم میکنه.اعصابم به شدت ضعیف شده.دیگه آدم صبور سابق نیستم.تا خواهر و برادرم باهام حرف میزنن بهم میریزم و عصبی میشم.حتی سر اونا هم داد نمیزنمو میریزم توی خودم.به شدت خودمو با بقیه مقایسه میکنم.همش میگم نماز اول وقت خوندنو و روزه و حجاب و اینا به هیچ دردی نمیخوره کاش منم آزاد بودم.بدون هیچ اعتقادی.همه ی دلخوشیم این بود که اگه کسی نیست , خدا هست اما الان خدا رو هم دیگه حس نمیکنم.فقط چون بنده اش هستم اجازه داده یه گوشه زنده بمونم .وگرنه کدوم بنده ای اینجوری زندگی میکنه.همه ی دغدغه ی زندگیم شده کار,کار,کار.که بتونم اجاره ی خونمو بدم و بعدشم هیچی.کدوم یکی از دخترای هم سن من این جوری زندگی میکنن؟ هربار به مشکل میخورم فقط میتونم روی خودم حساب کنم.واقعا کسی رو ندارم.به مرحله ای رسیدم که هرلحظه منتظرم زودتر بمیرم و تموم بشه. لطفا کمکم کنید ممنونم از لطفتون

http://welayatnet.com/node/99793
تصویر یه دوست

تموم که شد دیدم همچین کوتاه هم نشده. :)

تصویر یه دوست

خیلی کوتاه بگم

جدا از خانواده زندگی کردن باعث میشه حتی برای آقایان هم حرف دربیاد چه برسه به یه دختر جوان و مجرد تو این جامعه فاسد. شما از شهرستان اومدی تو شهری مثل تهران داری تنها زندگی می کنی اونوقت چه انتظاری داری؟ شما مومن هستید (یا بودید) به جای خود ولی از مردم چه انتظاری دارید؟

همکاران و ... در تهران با خودشون میگند یه دختر چرا تنها داره تو شهر به این بزرگی زندگی می کنه؟ خانواده اش کجاند؟ چرا حداقل یه نفر مثلا مادر یا خواهر باهاش زندگی نمی کنه؟ و .....

بستگان و آشنایان تو شهر خودتون هم بدتر. نمی گند این دختر چرا پاشده رفته تهران مجردی زندگی می کنه؟ هزارتا حرف و شایعه و نکنه اینطور و اونطور هم هم پشتش ....

هر کدوم از این دو دسته دلایل محکمی دارند از شما فاصله بگیرند. مردم که در دل شما نیستند، وضعیت تون رو می بینند هزار تا سوال براشون پیش میاد. آخرش هم میگند این همه دختر با خانواده شون هستند نمیشه ازشون مطمین بود (بلانسبت همگی) چرا سری رو که درد نمی کنه دستمال ببندیم؟ شاید یکی از مهمترین دلایلی که خواستگاراتون یا بخشی از اون ها کنار می کشند همین مجرد زندگی کردن شماست که هم برای خانواده های غیر مذهبی و هم مذهبی (بیشتر) غیر قابل قبول هستش.............  اگر تو پانسیونی یا جایی شبیه به اون همراه با چند دختر دیگه زندگی می کردید کمتر حرف درمیومد.

 

*** خودکشی صرفا یه گناه معمولی نیست که عذابش تموم بشه. تا جایی که ما فهمیدیم از اون گناهانیه که بقیه اعمال رو هم نابود می کنه و عذابش ابدیه.

 

*** وضعیت روحی شما:  به زبان ساده دچار افسردگی شده اید. از تنهایی، نداشتن امید به آینده و ... .شاید مراجعه به روان پزشک تا حدی کمک کنه ولی چون ریشه مکل شما پابرجا است در میان مدت دوباره شروع به بدتر شدن می کنه.

همراه شدن با اون تیپ آدمایی که گفتید هم کمکی نمی کنه فقط شما رو مثل یه بره میندازه تو دهن گرگا. یه دختر تنها تو یه شهر غریب، با احساس تنهایی شدید و مزمن وووو ... خیلی راحت تا بیاد بفهمید جذب تون می کنند. از ابتداش به شدت دوری کنید تا به انتها وعواقبش دچار نشید.

 

ترک کردن عبادات حتی اگر صرفا عمل گرایانه بهش نگاه کنیم چیزی رو حل نمی کنه. ولی میتونه مشکلات بیشتری رو ایجاد کنه و حتما هم میکنه. حداقلش اینه که از نظر روحی راه رو برای فساد کشیده شدن هموار می کنه.

 

نمی دونم مشکل تون با خانواده چیه. ولی جای شما بودم بر می گشتم پیش شون. حداقل اونجا و کنار خانواده (و حقوق کمتر) شانس ازدواج دارید. اینجا و با این شرایط هیچ آدم عاقلی جرات نمی کنه باهاتون ازدواج کنه

تصویر Mr. Saad
نویسنده Mr. Saad در

خواهر گرامی

سلام

از خدا توقع کاری نداشته باشید. ماها کارمندها و کارگرهای خداییم. شما دلتون میخواد نیروی زیر دستتون هی بیاد غر بزنه، کار رو نیمه تموم بذاره، هی توی کار از شما سوال کنه...؟ اگه اینطور باشه پس واسه چی اونو استخدام کردید؟ ماها وظیفه داریم زندگی کنیم، خوب زندگی کنیم. توصیه می کنم به کارهایی که دوست دارید به صورت حرفه ای بپردازید. محیط های جدید با دوستان جدید پیدا کنید. تنهایی آدم رو، هرچند از منظر دیگران موفق هم باشه، ناامید و پوچ میکنه. ربطی به اعتقاد نداره، دوست پیدا کردن، روابط خوب داشتن مهارت میخواد، خواستن میخواد.

یه چیز دیگه. من اینطور حس میکنم که چیزی که از شما انرژی میگیره مخفی کردن برخی چیزهاست از دیگران. به نظرم توی زندگی چیزی رو از دیگران مخفی نکنید. طوری زندگی کنید که نیازی نباشه مدام مراقب باشید و با خودتون بگید مبادا کسی بفهمه... به داشته هاتون افتخار کنید، سرتون رو بالا بگیرید. خیلی دخترها رو دیدم که از گفتن حتی محله زندگیشون عار دارن. شاید بگید که واسه خواستگارها مهمه. اما چطور من خواستگار میتونم به دختری که با خودش رو راست نیست و یا خودش رو قبول نداره اعتماد کنم؟ به قول مدیر کارخونه ما که دیپلم داره، اگه کسی بهش بگه مهندس، میگه هرچند مهندس ها رو دوست دارم ولی مهندس نیستم! این آدم به تمام داشته هاش، زحمت هاش، بچه پایین شهر بودنش، تهرانی نبودنش، زنش، بچه ش... افتخار میکنه. نواقصی رو هم که در این ها وجود داره تا حدی که خصوصی نباشه حتی مخفی نمیکنه.

موفق باشید

تصویر نازنین زهرا

سلام
به نظر حقیر بزرگترین اشتباهت قطع رابطه ات با خداست

عزیزم این مشکل فقط مربوط به شما نیست، مطمئن باش افراد زیادی چه دختر وچه پسر مشکلات پیچیده و بزرگتری از شما دارند و فقط فقط با اتکا به نیروی خداوند می توان این دوره ها و مشکلات را سپری کرد. در هر شرایطی رابطه خود را با خدا قطع نکن

تصویر 48
نویسنده 48 در

به نظر من شرایط شما بد نیست.......... فقط احساس تنهایی و جدا بودن از جامعه باعث شده افکارتون به هم بریزه......... میتونید دانشگاه غیر حضوری مثلا پیام نور و ... همون مدرک کامپیوتر رو بگیرید.......... اینکه در برابر این همه هجمه اطرافیان و شرایط جامعه پایبند به اصول اخلاقی خودتون هستید نشون میده شخصیت محکم و شکل گرفته ای دارید و این بسیار بسیار با ارزشه.......... انشاالله گوهر شناس قابلی پیدا خواهد شد....... موفق باشید

تصویر mostafavi
نویسنده mostafavi در

با سلام به شما کاربر محترم

نکات مختلفی را بیان کردید که یک به یک به آن می‌پردازم.

نکته اول:
گرچه درباره ترک دانشگاه و تحصیلات، چیز خاصی بیان نکردید، ولی این را بدانید که ادامۀ تحصیل می‌تواند به شما انگیزۀ مفید بودن بدهد و در نهایت حس موفقیت را در شما تقویت کند. مضاف براینکه چنین محیطی حتی می‌تواند منجر به یافتن مورد مناسب برای ازدواج شما شود؛ به ویژه مراکز مشاوره‌ای بعضی از دانشگاه‌های در این راه پیشقدم نیز می‌شوند. البته این به خود شما بستگی دارد که آیا واقعا تمایل زیادی به ادامه تحصیل دارید یا نه؟ وگرنه ادامه تحصیل بدون داشتن تمایل زیاد ممکن است با خود سرخوردگی، یکنواختی و در نهایت خستگی روحی را به دنبال داشته باشد. 

نکته دوم:
گرچه کار و فعالیت، شما را سرگرم کرده و نیازهای مالی شما از این بابت تأمین می‌شود ولی توجه باشید که کار بیرون از خانه به ویژه کارهای اداری، برای طیف وسیعی از خانم‌ها، با خود استرس کاری، فشار روحی و خستگی جسمی و فیزیولوژیکی را به همراه داردکه در نهایت باخود حس سرخوردگی، خستگی و یکنواخت شدن را در آنها ایجاد می‌کند. البته بنده توصیه به کار کردن تمام وقت (منظور به اندازه وقت اداری) به خصوص در خارج از محل زندگی خانواده را به هیچ خانمی نمی‌کنم ولی اگر هم مصرّ به شغل خود هستید، توصیه می‌کنم اولاً در محل زندگی خانواده خود کار کنید نه خارج از شهر خود. ثانیاً حتماً برای تفریح خود برنامه داشته باشید. البته تصمیم درستی گرفتید که از تفریحات مختلط اجتناب می‌کنید، ولی بررسی کنید که از همکاران و آشنایان هم جنس خود با کدامشان می‌توانید احساس راحتی کنید و به قولی طرح دوستی بریزید و بتوانید بعضی از تفریحات را با ایشان انجام دهید. شایان ذکر است تفریحاتی مانند شنا، ورزش‌های گروهی و مسافرت زیارتی و تفریحی، بسیار به انرژی و روحیۀ شما تاثیر مثبت می‌گذارد.
در نتیجه لازم است برای تفریحات خود برنامه ریزی کنید و نباید تنها خود را متوقف کار کردن بکنید که به طبع فشار و استرس کاری، روحیۀ شما را خراب می‌کند و باید جایی برای تخلیۀ این فشارها و کسب قوا و انرژی دوباره در نظر بگیرید.  

نکته سوم:
اینکه رابطۀ شما با خانوادۀ خود همواره با تنش همراه است باید بررسی کنید، واقعاً علت این همه تنش در چیست؟ آیا در رفتارهای شما اشکالی وجود دارد که باعث دلخوری و تنش میان شما و خانواده می‌شود؟ برای حل مسئله نباید صورت مسئله را پاک کرد؛ لذا مستقل زندگی کردن و دوری از خانواده، مشکل شما را نه تنها حل نخواهد کرد، بلکه به مشکلات شما اضافه کرده است. به هرحال انسان یک موجود اجتماعی و نیازمند انس و الفت و ارتباط درست است و تنها نهادی که می‌تواند این نیاز را تامین کند، خانواده است. گرچه خانواده به زعم شما، شرایط روحی شما درک نمی‌کند، ولی آیا شما برای درک شرایط از سوی آنان تلاش قابل قبولی کرده‌اید؟ آیا برای ایجاد یک ارتباط درست میان خود با اعضای خانواده به ویژه مادر تلاش کرده‌اید؟ آیا تا به حال با مادر خود، درد دل کرده‌اید؟ آیا تا به حال شرایط خانواده خود را درک کرده‌اید؟ چقدر در سختی‌ و فشارهای زندگی از خانوادۀ خود کمک گرفته‌اید؟ و...

بسیاری از این تنش‌ها و ناملایمات رفتاری میان اعضای خانواده، ناشی از عدم درک و فهم درست شرایط همدیگر است. بنابراین برای رفع تنشها سعی کنید هم شما درک درستی از شرایط خانواده خود داشته باشید و هم تلاش کنید که آنان هم بتوانند شرایط شما را به خوبی درک کنند. در نتیجه توصیه می‌کنم ارتباط خود را با اعضای خانواده بیشتر کنید. بعضی از نیازهای عاطفی و روحی خود را می‌توانید با یک ارتباط عاطفی با خواهر و مادر خود داشته باشید. پس لازم است ارتباط محبت امیز با مادر و اعضای دیگر خانواده و یا دوستان صمیمی را تقویت نمایید.

نکته چهارم:
عدم ازدواج شما می‌تواند بخشی از آن ناشی از شرایط فعلی جامعه باشد که متاسفانه آمار ازدواج به شدت کاهش پیدا کرده و بخشی از آن ناشی از رفتارها و تصمیمات اشتباه خود شما و خانواده است که احتمالاً فاصله گرفتن از خانواده و دوری از آنان و زندگی در شهر دیگر و ... می‌تواند اطرافیان را در انتخاب شما به عنوان همسر ترغیب یا دور کند. لذا این مسئله ربطی به خواست خدای متعال ندارد، بلکه انسان گاهی به خاطر تصمیمات اشتباه خود مانع ازدواجش می‌شود. واقعاً چقدر برای همسریابی خود تلاش کرده‌اید؟ به غیر از دعا چه تلاش مفیدی برای همسریابی خود انجام داده‌اید؟[1]
بنابراین نبود خواستگار و تاخیر ازدواج، امتحان خداوندی نیست، بلکه بخش مهمی از آن، به خاطر ضعف فرهنگ اعتقادی و تغییر شرایط جامعه است که ازدواج را سخت کرده و موجب شده دختران خوب خواستگار مناسب نداشته باشند و بخشی هم بخاطر تصمیم و رفتارهای اشتباه خود دختران است که باعث شده نتوانند ازدواج کنند. البته رویکرد ظاهرگرایانۀ بسیاری از پسران در انتخاب همسر نیز در عدم ازدواج برخی از دختران بی تاثیر نبوده است. 

ازاین‌رو، آزمایش و امتحان الهی بدین معنی که دختران خواستگار نداشته باشند، درست نیست، بلکه نبود خواستگار و یا سخت شدن ازدواج به خاطر شرایط بد جامعه است نه آزمایش و امتحان الهی. از طرفی معنا ندارد خداوندی که ازدواج را برای دختر و پسری که نیاز به آن دارند، واجب کرده، خود مانع ازدواج آنان شود که این نقض غرض است.

نکته پنجم:
قطع ارتباط شما با خداوند، چیزی را تغییر نخواهد داد تازمانی که مشکل یا مشکلات را تنها در بیرون خود جستجو کنیم. باید بپذیریم ما نیز در بوجود امدن مشکلات فعلی خود نقش داشته‌ایم. بی انصافی است که انتظار داشته باشیم همۀ مشکلات را خداوند حل کند بی آنکه تلاش مفیدی برای بهبود وضعیت پیش امده داشته باشیم. مسلماً با تلاش برای بهتر کردن وضعیت، خدای متعال هم به ما کمک خواهد کرد. ( از تو به یک اشارت، از ما به صد دویدن)

بنابراین ارتباط عاشقانه قلبی با خدا و اهل بیت(علیهم السلام) را بیشتر کنید و سعی نمایید بی هیچ انتظاری مطیع و تسلیم خدا باشید که مسلم بدانید آرامش واقعی بدون وجود خدا در زندگی خود امکان پذیر نیست. «أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ همانا با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.»[رعد/28] و ناامیدی چیزی جز القاءات شیطانی نیست و کسانی كه به یاد خدا هستند از وسوسه‌های شیطان متأثر نمی‌شوند و یاد خدا سلاحی است كه از آن‌ها در برابر شیطان محافظت می‌کند. مطمئناً وضعیت روحی شما نیز با توجه به نکات فوق بهتر خواهد شد. 

با آرزوی موفقیت

پی‌نوشت:
[1]. در باب راهکارهای همسریابی دختران می‌توانید در همین سایت، این مطلب را جستجو و مطالعه نمایید.

این سایت با نظارت اداره تبلیغ اینترنتی معاونت تبلیغ حوزه های علمیه فعالیت نموده و تمامی حقوق متعلق به این اداره می باشد.
Online: 254